هتلمان نزدیک حرم بود. سحرها قبل از نماز صبح، باد از سمت حرم امام رضا صدای مناجات امیرالمومین می آورد. سه روز صبح، با صدای «مولای یا مولای» بیدار شدم. بچه ها خواب بودند. آهسته می رفتم سمت پنجره. بازش که می کردم، هوای خنک تازه ی سحر می ریخت داخل اتاق. پا به پای صدا زمزمه می کردم. اشک می ریختم. اشک غم نه، اشک شوق. اشک عشق. اشک شُکر. آن لحظه ها از آرام ترین لحظه های زندگی ام بودند.
تابستانِ پارسال، وقتی می خواستم برگردم ایران، حالم خوش نبود. نه اینکه خوش حال نباشم از برگشتن. بودم. ولی خوشی ام زیر حجم زیادی از استرس و ناراحتی و خستگی جسمی و روحی دفن شده بود. حدود سه صبح، نشسته بودم روی یکی از صندلی های فرودگاه دوبی و خیره شده بودم به یک نقطه ی بی معنی. برنامه ای برای گذراندن آن هفت ساعت کانِکشِن نداشتم. همه خواب بودند. زهرا که دید خوابم نمی بَرد، موبایل و هدفون را داد دست من. می دانست دلم چه می خواهد. هدفون را که گذاشتم، صدای مناجات امیر که پیچید، تمام تنم لرزید. از لحظه ی اول تا آخر اشک ریختم. به پهنای صورت. زار. اشک دلتنگی، اشک خستگی، اشک بی پناهی، در راه ماندگی، گم گشتگی. اشکِ وقتی که آدم می فهمد هیچ کس نیست که به دادش برسد.
رنجی که تو بفروشی، زهری که تو بچشانی، خریدنی است. همین تنهایی های عمیق، و غربت های ناگریزِ همیشگی، و سرگردانی ها، نفهمیده شدن ها، دل زدگی ها، دل تنگی ها، ... همین ها که من را تنها و دور از همه، همه ، می گذارند وسط بیابان برهوت تاریک، بی نشان از جنبنده ای، نوری، مقصدی. که تنها تو بمانی.
تنها تو بمانی.
وَ هَل یَرحَمُ العَبدَ اِلّا المَولی ...
برای مهربانِ صبوری که تو باشی.
تو مثل خورشید، روشن و بی مضایقه لبخند بزن. بی محلی کن به بد آب و هوایی های گاه به گاه من. طوفان های من را که دیده ای، بی خبر و زودگذر. درستش هم همین است. که مهربانی چشم هات آبم کند. آب شوم و از چشم هات بچکم روی گونه هات. آخر آن برق لرزان، نگاهت را شبیه نگاه پسربچه های صبحِ مدرسه می کند، بی تکلیف. چرا گریه نمی کنی؟ من ندیده زبان اشک هات را بلدم. این بار که برگشتم، یادم بینداز یک شب دست هات را بگیرم، اصلاً سرت را بگذارم روی شانه ام، روی پاهام. هر طور دلت خواست. بپرسم تو آن همه سختی را کجای دلت می گذاری؟ اشک کن و بریز توی دست هام. سبک تر که شدی، بگو موهایم را یک سمت صورتم بریزم یا پشت سرم؟ جمع کنم یا باز بگذارم؟ پس کِی یاد می گیری موهایم را شانه کنی؟ نوشته بودی « میدانم که آنقدر که من بیتاب موهایت هستم، تاب موهات نیز بیتاب من است». یادت هست؟ شاعر شده بودی. می شود برایم شعر بخوانی؟ حافظ، سعدی، منزوی، بهمنی، هر چه دلت خواست. باز می نشینیم روی تختت. ورق می زنی و می خوانی. مگر آدم دلش از دنیای به این بزرگی چه می خواهد؟ همان ساعتی که نشسته باشی کنار من به شعر خواندن. تو که حواست به خواندن بود، من سیر نگاهت می کنم. سیر که نه. یعنی دلم سیر نمی شود. اما آرام که می گیرم. لبخندهات اگر همین طور صبور بمانند، قول می دهم زود برگردم. با لبخند برگردم. شاید حتی به دیدنم که آمدی، دکمه ی بالا را باز بگذارم. که یقه ی بسته، نفست را تنگ نکند. یک وقت هم بنشین و دست های گرمت را بسپر به دست هام. مثل کولی کف بینی انگشت بکشم به خط های کف دستت، خط عمرم را پیدا کنم. بعد دستم بالا برود، سمت مچت، آرنجت، بازوهات. این پیرهن های مردانه چرا سر آستینشان دکمه دارند؟ لابد برای اینکه من به تقلا بیافتم برای باز کردنشان. تو بخندی، شیرین. خنده هات انگشتانم را به گرمای دستت مشتاق تر کند. این بار که برگشنم، پیراهنی بپوش که سر آستین هاش دکمه داشته باشد.
اضطراب. دوست. بی خوابی. نماز. اگزازپام. قلب. عینک. مادر. تصمیم. امتحان. تنهایی. یاد. کمک. جوانی. کابوس. صبر. باران. فاصله. مسئولیت. غم. عکس. تقویم. ترس. باد. شُکر. آینه. خستگی. دعا. فردا. عمر. اشک. تو. دنیا. حسرت. وفا. خانواده. تقدیر. اردیبهشت. سرزنش. ماه. تلفن. گذشته. ناامیدی. رعد و برق. زیارت. عجز. شوخی. ادامه. نصیحت. مرگ. تغییر. رجب. شرم. آرزو. راه. اعتماد. توت. بیداری. دوست داشتن. رود. بخشش. درد. تعلق. زمان. خاک. آه. مهربانی. نیت. کوچکی. سفر. خدا.
+ این شب ها به «ایاک نعبد و ایاک نستعین» که می رسم، بغض راه نفسم را می بندد. کِی ؟ کجا بندگی ات را کردم؟ که چشمم همیشه تنها به یاری تو بود...
(رونوشت به خدای عزیزم که حتماً دلش نمی آید بنده اش این طوری به دست و پا بیافتد).
پ.ن: لطفاً، خواهشاً، التماساً برای اینجانب و امتحاناتم خالصانه و دوستانه و مکرّر دعا کنید.
پ.ن دوم: بعد از پانزده سال تحصیل، اولین باری است که نزدیک امتحانات به این حال و روز میافتم! خدایا به بنده ی درس نخوانده ی مضطرب مضطرت رحم کن! آمین.
لبخندت، طلوعِ زرین صبح از پی شام تیره ی دیرپا. اشکت، عصاره ی همه رنجِ این از پانصد شب و روز، بیش. که هر روزش به سالی گذشته و هر شبش به قرن. آینه ی شفافِ لغزنده بر گونه هات، انعکاسِ جاریِ تصویرِ تلخِ صبر، صبر، صبر... واژه هام، خمیده، بی رنگ، بارِ سنگینِ غمت بر دوش، خجول از درونِ تهی، مایوس از آرام نشاندن طوفانِ بی قرار دریای چشم هات. منظره ی دوردستم، چهره ی ماه، خیس از بارانِ شبانه. انگشت هام، حسرتِ دردناکِ نوازش. شانه هام، بی تابِ سنگینیِ همه اندوهِ کوهِ استوارِ خسته ام. آغوشم، سرد از عجزِ کاهنده ی گرم در بر گرفتنت. لب هام، وسوسه ی زمزمه ای که خوابت کند؛ آرام. عزیزِ خوبِ مهربانِ من، پشتِ قامتِ تحمل که زیرِ بارِ درد خم باشد، مژده ی شکفتنِ پس از خزان، سپیده ی روشنِ پس از ظلمانیِ شب، به خواب می ماند. من اما تن دادم به باورِ رویا؛ یادت هست؟ و عطر حقیقتِ رویای شیرینت تا واپسین لحظه ی عمر، در هوای زندگی ام جاری است. حکایتِ زمستان، حکایت روزهای بی جانِ کوتاه است و شب های سردِ تیره ی طولانی. تو اما دل بد نکن. نگاه کن به جوانه ی ظریفی که سر از برف بیرون می آورد. به شکوفه ی تُردی که بر تنِ شاخه ی پیش از این خشکیده ی درخت می نشیند. بهار را باور کن.
« پیش از اینکه بیژن را ببینم، پاهایم روی زمین، استوار بود. آینده را می دیدم. می دانستم کجا ایستاده ام. می دانستم چه می خواهم. همه چیزِ جهان معنی مشخصی داشت. گذشته، حال، آینده. اما حالا احساس می کنم بر روی هوا ایستاده ام. پرِ کاهی در باد... ».
دیالوگ بین لیلی و میرزا حسن، "در چشم باد".
بیژن، زخمی و بی جان روی تخت افتاده. از درد بیهوش شده. میرزا حسن بالای سرش نشسته و امّن یجیب می خواند. من نگاهم را به فیلم دوخته ام. خسته ام. حواسم پرتِ خیالِ توست. صدای امّن یجیب خواندن میرزا توی سرم می پیچد. مامان بغض کرده. رو می کند به من و می گوید «تو هم همراهش بخون. برای خودت». مامان تنها کسی است که زخم من را می بیند.
* پیرمرد تار می زند. در دلِ جنگل. و می خواند این شعر را. با سوز می خواند. انگار با سوزِ دلِ لیلی.
انگار یک ظرف آب خنک ریخته باشی روی شعله ی سوزنده ای که میان وجودم زبانه می کشیده. قریب به یک ساعت با مهربانی گفته ای و با حوصله شنیده ای. حالا که قطع کرده ای و رفته ای که بخوابی، احساس می کنم چقدر سبک شده ام. چقدر حالم- که هر چه می کردم خوب نمی شد- بهتر است. انگار نه انگار که این چند روز مثل مرغ پرکنده بودم و از بی تابی شده بودم شبیه مادری که میان شلوغی بچه اش را گم کرده. آرامم. یک جورِ خوبی آرامم و فقط کسی که دریای دلش هفته ها و ماه ها طوفانی باشد، شیرینیِ دمی آرام گرفتن را در می یابد. طوری آرامم که انگار دور نیستی. انگار حالا که خوابیده ای، من نشسته ام بالای سرت و با آسودگی نگاهت می کنم. مثل آن روز که خواب بودی و من از تماشا سیر نمی شدم. که دلم می خواست پیشانی ات را ببوسم. که دلم می خواست سرم را نزدیک بیاورم و نفس های آرامت را بشنوم، اما از ترس بیدار کردنت پلک هم نمی زدم. حالا می توانم با لبخند بنشینم سر سجاده و مثل روزهایی که کنارم هستی سجده های شکرم را طولانی تر کنم. به تلافی سجده های اشک آلود و عبوس و گله مند شب های پیش که تا به پای طومار طولانی ناشکری هایم ننوشته اند، باید از دل فرشته های روی شانه ام در بیاورم. عزیزِ خوبِ مهربانِ من، خدا دلت را آرام کند که تسکین قلب بی قرار منی. خدا چشمت را روشن کند که نور دیده ی منی. در این زمانه ی پرفریب، تا دلم به صداقتِ اصیلِ محبتت گرم است، از تاریکی دنیا نمی ترسم. تا شانه های مهربانت تکیه گاه خستگی های منند، رنج هیچ مسیری از پا نمی اندازدم. این فاصله ها که تمام می شوند، جای این روز و شب ها را که روز و شب های بهتر می گیرد، اما همین حالا خوش بختم. همین امشب که آن سرِ دنیا خوابی و دلم برایت تنگِ تنگِ تنگ است.
* صدایت از تلفن می رسد؛ فقط گوشم | تو حرف می زنی و جرعه جرعه می نوشم | تو حرف می زنی و داغ داغ داغم من | تو نیستی که ببینی چقدر می جوشم | به من از آن طرف خط چقدر نزدیکی | سلام می کنی و می پری در آغوشم ...
عباس چشامی
خیلی خوب یا خیلی بد. اردیبهشت، ماهی است که حد وسط ندارد. اردیبهشت، قلب بهار است. ماهی که ساخته شده تا به روی آدم لبخند بزند؛ مرده را زنده کند. که باید روشن و آفتابی و پرشکوفه باشد. خوش بو و مستی آفرین و پرترانه. اردی بهشتی که چنین نیست، از زمستان هم جهنمی تر می شود. چیزی در من هست که با اردیبهشت های بی لبخند کنار نمی آید. از همان سال های کودکی که اردی بهشت ها وسط روز زیر سایه ی بلند درخت توت می خوابیدیم و دم غروب با دست های سیاه از دستبرد به شاتوت های باغ، به خانه بر می گشتیم. اردیبهشت های بد، از زمستان برای من سخت ترند. سخت تر و سنگین تر. برای کسی که ماه محبوبش همین باشد، اردیبهشتِ بی ترانه یعنی محبوبِ مرده. یعنی فرصت زرینی که حرام می شود. اردیبهشت پارسال، نقطه ی اوج پریشانی هایم بود. با همان بی قراری ها و طغیان ها و خشم ها و ترس ها، کلنگِ اولِ ویرانی را زدم. بدقلقی های تنم از همان روزها شروع شد و هر از چند گاهی خشتی از من فرو می ریخت. کدام یک از این دوازده ماه، از من نکاست؟ رسیده ام به اردیبهشت امسال و خانه ام نیمه ویران است. اردیبهشتم ابری است و مدام روی خرابه ام گریه می کند. من دلم می خواهد، ماه های خزانی ام تمام شوند و یک اردیبهشت واقعی از راه برسد. می دانم که می رسد. اردیبهشتی که به خوش آهنگیِ نامش باشد. آن وقت من دست به کمر بگیرم و برخیزم. آستین هایم را بالا بزنم و از نو، شکوه از دست رفته ی آبادی ام را بسازم. ویرانه ام را عمارت افراشته ای کنم. شاید درخت توت کاشتم. درخت توت که بچه هایم سر ظهر زیر سایه اش دراز بکشند. بی غم.
و من هنوز آنقدر زنده ام که تمام روز لبخند می زنم. آنقدر خوبم که مادر نیمه شب ها به من سر نمی زند. آنقدر آرامم که از کنار پرنده ها عبور می کنم، و نمی پرند. آنقدر سر به راهم که دیگر آدم ها موعظه ام نمی کنند. دردم را سکوت می کنم و کوچه به خواب می رود. دردم را لقمه می کنم و فرو می دهم. دردم را لبخند می کنم و آینه به آسودگی نفس می کِشد. همه می دانند که خوبم. جز دلم. که دیرباور است. و چند وقتی می شود که سازش کوک نیست. ضربان هایش نامنظم اند. یک کوبه خودش را پرت می کند روی طبل دلم. دیگری فراموش می شود، صبر می کند تا بعد. پشت سرش چند ضربه، پی در پی و سریع می آید. نفس کشیدنم به تاخیر می افتد. تا دلم ریتم موزون هماهنگش را بازیابد و آنوقت، عمیق، عمیق نفس می کشم. به کسی نگو. من خوبم و در سکوت به صدای دلم گوش داده ام. هنوز روان و شفاف با من حرف می زند. وقفه هایش فقط سکسکه های میان گریه اند. لکنتش تنها از خستگی است.
نشسته ام روی تختِ زهرا. خوابم نمی بَرد. خودش اگر این جا بود انقدر حرف می زدیم تا خاله رویا بیاید و اعتراض کند که بقیه خوابند. حالا ولی خوابم نمی بَرد و زهرا هم دیگر قرار نیست که این جا باشد. حنیفه هم که می رود. تو هم که ... ولش کن. بروم یک چیزی بپوشم. این جا هوا سرد است هنوز. انگار نه انگار که فصل، عوض شده. امروز، گوشه ی باغچه یاس زرد کاشتم. مامان قلمه اش را خریده بود. گفت «برای یاس زردم». و روی زرد تاکید کرد. گفت پیش از این اگر بود، یاس صورتی می خریدم. حالا ولی رنگ و رویت به همان زرد می خورد. این روزها گاهی که بغلم کند، دیگر نمی گوید «کبوترِ من». می گوید «پرنده کوچولوی آب رفته ی من». خودم را می زنم به نشنیدن. به خودم می گویم درست می شود. تمام چیزهایی که قرار است درست شود، درست می شود. من هم می شوم همان کبوتر. یا یاس صورتی. یاس صورتی مگر داریم؟ چه می دانم. هوا آفتاب بود. خنک بود ولی آفتاب هم بود. بعد که گُل را کاشتم، تگرگ گرفت. از پنجره نگاه کردم به دانه های سردِ سختِ درشت که می خوردند به آن شاخه ترد نحیف. به مامان گفتم یاس های زرد قوی ترند یا گلایل هایی که تو کاشتی؟ گفت نمی دانم؛ جایی نوشته بودند در بهار بکارید. گفتم یخ نزند؟ این که بهار نیست. پنجره را باز کردم. حتماً کسی آن حوالی آتش روشن کرده بود. بوی آتش می آمد. بوی سوختن چوب و جنگل خیس. یک نفر بی چتر زیر باران سوت می زد.